فرشته کوچولو

برای مَن
همین از تو گفتن
“زندگیست”...

برای همین است که نیستی و خیلی وقت است که نیستی و من هنوز از تو میگویم و برای تو مینویسم و هنوز هم زنده ام ... به ناچار

تولدت هزاران بار مبارک


بعضی آدم ها را نميشود داشت ...
فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !
بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها ! اصلا به آخرش فکر نمي کني...
آنها براي اينند که دوستشان بداري آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق ! 
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...! 
اين آدم ها حتي وقتي که ديگر نيستند هم در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد ...!

و حالا تو مدتهاست که نیستی و من هنوز و همیشه یک جور خاص دوستت دارم .

از کجا بگویم ؟؟؟

به طرز عجیب و احمقانه ای دلم برایت تنگ است .

دلخوشی ها کم نیست ،آدمهای دور و برم هم کم نیستند .

می آیند لبخندی روی لبم می نشانند و می روند .

ولی دلتنگی عجیبی همیشه و همه جا همراه من است .

نمی دانم این روزهایت چطور میگذرد ...نمیدانم شاید تو هم گاهی دلتنگم میشوی ...

میدانم که میخوانی ... الان خودم ازت میخواهم که بیایی و بخوانی ... تو باید بدانی

باید بدانی چقدر  این دلتنگی برایم زجر آور است . البته میدانم که میدانی

آنها که کمتر مرا میشناسند هنوز هم می گویند : خوش به حالت ، چه روحیه ای ، چه آروم ، چه صبور . میگویند : کاش بلد بودیم مثل تو ساده بگیریم و بخندیم . نگاه کنیم و سکوت ...

اما آنها که مرا بیشتر میشناسند میگویند : نفس هایت غبار دارد .چشمانت تار است و غمگین

از کجا بگویم برایت ؟؟؟

از آغوش هایی که اندازه ام نمی شوند ؟؟

از لبخندهایی که شادم نمی کنند؟؟

از آدمهایی که نمیخواهم بیشتر بشناسمشان ؟؟

از کجا بگویم ؟؟؟ از نفس هایم که بی نفس مانده اند ؟؟

بگذریم ... هیچ چیز الان زیباتر از میلاد تو نیست .... زنده باش و زندگی کن . لبخند بزن و لذت ببر ... من خیلی وقت است که تو را به خدایم سپردم .

به امید دیدار عزیزتر از جان

نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393ساعت 10:8 توسط فرشته کوچولو|

 هرگز حدیث حاضر غایب ، شنیده ای ؟؟

من در میان جمع و دلم ، جای دیگر است ...

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 12:22 توسط فرشته کوچولو|

 

خدایا ، تو مهربانی کن به جای تمام آنهایی که نامهربانن

خدایا ، تو خوبی کن به جای تمام خوبی هایی که کردم و بی جواب ماند

خدایا ، تو زیبا نگاه کن به جای تمام نگاههای ناپاک و بی ارزش


تمام شد

امروز لعنتی رو برای همیشه به خاطرم میسپارم...

خدایا ......تو هم به خاطرت بسپار ...

نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1392ساعت 22:24 توسط فرشته کوچولو|

وقتی "من" از چشم "تو" می‌افتد

پرنده ، از چشم ِ آسمان

و برگ ، از چشم ِ درخت

...

پاییز ، آغاز می‌شود

ولی پاییز بدون تو ، بدون حضورت ،عاشقانه نیست و من دیگر دلم برای غروب هایش لک نمیزند...چطور بگویم ... راستش، از وقتی تو را گم کرده ام... خودم را گم کرده ام انگار...هنوز هم به بی تو بودن عادت نکرده ام انگار ...

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1392ساعت 21:54 توسط فرشته کوچولو|

من عاشقانه دوستش دارم و او عاقلانه طردم میکند

منطق او ، حتی از حماقت من هم احمقانه تر است


پ.ن: میدانی؟؟؟ غصه مرا کشت وقتی دیدم ، سرد و بی روح ، دست به سینه ایستاده ای و من خیس عرق، تمام راه را برای آغوشت دویده بودم

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 22:58 توسط فرشته کوچولو|

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. بعضی وقت ها آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما دوستشان نداریم.به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم را همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پر کنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.

این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست. تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1392ساعت 18:47 توسط فرشته کوچولو|

دلم برایت پر می کشد ... دلم برایت تنگ میشود و هیچی ازش نمی ماند

تو اما ... دیگر هیچ خبری از دلتنگی هایت برایم نیست

سرد که باشی من کم کم یخ میزنم ... دلم برای گرمایت هم پر می کشد

سئوال کردن ممنوع ... همین ... خیلی تلاش کردی تا این مدت اینو بفهمم ولی من نمیتونم بفهمم ... خیلی وقته ... این روزها شده 5 سال که دیگه هیچی نمی فهمم

بگذریم ... قبل تر ها دلم یک جوری بود ، این روزها یک جور دیگر

این روزها فکر که میکنم با خودم و تنهاییم فقط میفهمم که دیگه هیچوقت دلم نمیخواد هیچکس رو دوس داشته باشم. این روزها وقتی کسی برایم از عشق و دلتنگی هایش حرف میزند خنده ام میگیرد ... این روزها از همه چی خنده ام میگیرد و اینکه دیگران میتوانند دلتنگم شوند و دوستم بدارند اما تو ...

تو چرا نمیتوانی؟

این روزها فقط حسرت مانده و آرزو ... که ای کاش تو به جای دیگران زبان باز میکردی و میگفتی مثل قبل تر ها که : دلم برای فرشته کوچولوم تنگ شده ...

قبل تر ها همه چیز یه جور دیگه بود... قبل تر ها

راستی ؟؟؟

میشود دلت برایم تنگ شود؟ مثل قبل تر ها


پ.ن : میشود دستهایت برای من ؟؟؟

پ.ن : چه رسم تلخی است ، تو... بی خبر از من و تمام من ...درگیر تو

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1392ساعت 21:1 توسط فرشته کوچولو|

ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
 ﺗﻮ ﻧﺪﺍﻧﯽ
و ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ .
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﻭ ﻣﯿﺮﺍﻧﯽﺍَﻡ،
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﻟﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ...
ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﻏﺮﻭﺭ!
نفس ﻋﺰﯾﺰﻡ:
ﻟﻄﻔﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻥ ﺑِﺰﻥ، ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ!
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﻣﯽﺩﺍﺭﻡ ...
ﺣﺘﯽ ﺳﺎﯾﻪﺍﺕ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ!

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1392ساعت 20:55 توسط فرشته کوچولو|

تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی

هیچ کس نمی‌‌داند

هیچ کس جز خودم و همان خدائی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم

مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم

خودم با خودم حرف می‌‌زنم و میگذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند.

شب‌ها ، این شب‌هایِ تاریکِ طولانیِ

حرف‌های تو ، آخرین حرف‌های تو ، شکلِ یک سگِ هار می‌‌شوند

سگی‌ که وحشی تر از قبل وجودِ نازکِ مرا می‌‌درد و می‌‌درد و می‌‌درد

... و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می‌‌شوم

هنوز آرزو می‌کنم فراموشت کنم.

چنگ می‌‌زنم به ته مانده ی اراده‌ای که دارم

به آخرین قطره‌های غرورم التماس می‌کنم

... التماس ... التماس ... التماس ...

کسی‌ ، چیزی ، نیروئی ، باید مرا از مراجعه

از تکرارِ یک اشتباه باز دارد.

کسی‌ باید منع کند مرا از این عشق

از این حس ِ مسموم

از این حقارتِ پی‌ در پی‌ که تو دچارم میکنی‌

کسی‌ باید مرا از این وابستگی

از این دلبستگیِ بیهوده یِ شرم آور نجات دهد

من بیزارم از خودم

بیزااار
بیزاااار

نوشته شده در جمعه 1 شهریور1392ساعت 23:22 توسط فرشته کوچولو|

سال ها پیش از این به من گفتی:

که مرا هیچ دوست میداری؟
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
                                               شاد و سر مست گفتمت: آری

باز دیروز جهد میکردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تورا گفتم
                                               که دگر دوستت نمی دارم

ذره های تنم فغان کردند
که خدا را، دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
                                           جز تو کامی ز کس نمی جوید

تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی، که مرا
                                         در دل و جان هوای دیگر نیست

لیک آرام ماندم و خاموش
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا طپش های دل نهان ماند،
                                       سینه ی خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز
که دلم کی ز مهر، خالی بود؟
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
                                       بر گل رنگ رنگ قالی بود
                                             
دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زانکه می دانم این حقیقت را
                                      که دگر دوستم..... نمی داری

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1392ساعت 21:50 توسط فرشته کوچولو|

دلم تو را میخواهد و تو را و تنها ، تو را

خدایم را سپاس برای تمام آنچه که میدانم و میداند

دلم برای همه ی تو تنگ شده بود . همه ی تو که باید سهم من باشد و فقط من

چه کسی میتواند چون من ، قدرت را بداند؟ با تمام تلخی هایم که باورش دارم باز هم هیچکس مثل من عاشقت نمیشود ... میدانم که میدانی.

میبینی؟ مدت هاست که نیستی و من هنوز هم عاشقم

وقتی در آغوشم سخت میفشارمت . وقتی در آغوشت سخت میفشاری ام ، تنها خدا میداند که تمام دنیایش را من دارم و هیچ چیز لذت بخش تر از آن لحظه نخواهد بود

خیلی چیزها هست که تو نمیدانی و شاید هیچوقت ندانی

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1392ساعت 22:22 توسط فرشته کوچولو|

چقدر وقت دارم برای تو ....

چقدر وقت نداری برای من ....

چقدر دلم میگیرد از این تنگی وقت که حتی وقت نمیکنی دلتنگ شوی برای من ...

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1392ساعت 14:47 توسط فرشته کوچولو|

برای نفس عزیزم . عزیزتر از جانم . برای مهربانی هایش .

تو هیچی کم نداری

برای همه چیز من بودن

تولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 1:40 توسط فرشته کوچولو|

بیا قرار بگذاریم هر چند شنبه

در خوابی

خیالی

جایی...

یک دل سیر

هم را ببینیم

میدانی؟ دلم یک دل سیر تو را میخواهد .


پ.ن: حتما روزی پشیمون میشی از اینکه فکر میکردی اینجوری برای من بهتره. چون بهتر نیست

نوشته شده در جمعه 11 مرداد1392ساعت 18:6 توسط فرشته کوچولو|

خیلی وقت است

خودم را در آغوش گرفته ام

نه چندان با لطافت ، نه چندان با محبت، اما وفادار .... وفادار


نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1392ساعت 13:49 توسط فرشته کوچولو|

این شب ها خیلی بیدارم یعنی کلاً بیدارم . خیلی فکر میکنم یعنی همش فکر میکنم

یه روزهایی میخواستم باشی .باشی تا بتونم هروقت دلم خواست صداتو بشنوم . باشی تا هروقت دلم تنگ شد بدونم که هستی . باشی تا هروقت تونستیم همو ببینیم . حتی از دور . حتی واسه یه دقیقه توی بانک . حتی واسه یه ساعت توی کافی شاپ . حتی واسه نیم ساعت چت کردن . حتی واسه ده دقیقه یواشکی . بودنت رو میخواستم . خیلی میخواستم . اصلا فقط میخواستم باشی . نفس هام میگرفت وقتایی که نبودی . دلم گریه میخواست وقتایی که صداتو نداشتم . الان نمیدونم چند وقته که نیستی . نیستی و من در عجبم که دلم نمیخواد زمان رو داشته باشم . اصلا دلم نمیخواد بدونم چند وقته نیستی . چند وقته روحم مرده . چند وقته عجیب چشمام غم داره . به عکسام نگاه که میکنم . میبینم همه راست میگن که چشمام خیلی غمگینه . انگار دلش نمیخواد هیچی رو به جز تو ببینه . اما من امشب با چشمام حرف میزنم . اونها باید عادت کنند به نبودنت

شاملو گفت:

مرهم زخم هایم لبان توست ... بوسه نمیخواهم ... سخن بگو

من میگم:

مرهم غمهایم بودن توست

سخت است . تشنه باشی . تشنه ی شنیدن نفس های نفست

 پ.ن: آدم هیچ چیز را نمی تواند به زور به دست بیاورد . از همه کمتر چیزی مثل عشق را

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1392ساعت 2:5 توسط فرشته کوچولو|

هیچ وقت ...


برای نگه داشتن کسی که فرق تو، با بقیه رو نمی فهمه تلاش نکن

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1392ساعت 0:41 توسط فرشته کوچولو|

آخر قصه را بردار و با خودت ببر

همان یکی‌ بود و یکی‌ نبود

همان گنبد کبود

را برای من بگذار

در فکر شروعی دوباره ام

من بودم و هنوز کس دیگری نبود.

نوشته شده در شنبه 29 تیر1392ساعت 22:22 توسط فرشته کوچولو|

انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد. در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است، اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند.

نوشته شده در شنبه 29 تیر1392ساعت 22:12 توسط فرشته کوچولو|

عاشق شدن تلخ ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم بود
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 14:1 توسط فرشته کوچولو|

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده‌ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی‌شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده‌اند

چمدانشان را می‌بندند

و ناپدید می‌شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می‌ماند

رد پائی است

و خاطره‌ای که هر از گاه پس می‌زند

مثل نسیم سحر

پرده‌های اتاقت را

پ.ن: دوباره سحر و دوباره یه عالمه آرزو ... خدایا کمک کن

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1392ساعت 23:41 توسط فرشته کوچولو|

هیچوقت آرزوی خوشبختی نکن برای من ...بی خودت

من یکبار و فقط یکبار عاشق شدم. خودم را می شناسم که دیگر هرگز این احساس تکرار نخواهد شد.

گاهی پشیمانم . گاهی خوشحال . گاهی مثل این روزها گنگ که هیچی نمی دانم .

بدون تو ... بدون حضور تو ، نمی توانم بمانم.

نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1392ساعت 21:3 توسط فرشته کوچولو|

آدم‌ها همیشه به فکرِ ساختنِ خاطره هستند. هر جا می‌‌روند ، کنارِ هر کسی‌ باشند ، روز باشد یا شب، غمگین باشند یا خوشحال ، مرگ باشد یا تولد ، عروسی باشد یا عزا ، با حرف‌هایشان ، با عکس‌هایشان ، با خنده‌ها حتی با گریستن‌شان خاطره می‌‌سازند.

آدم ها کوله‌ باری از خاطراتِ خوب و بد را با خود جابجا می‌‌کنند بدون اینکه واقعا بدانند با آنها چه باید کرد
در واقع، یادگاری‌ها ارزشمند‌ترین دست آورد‌های زندگی‌ ما هستند
خاطرات را باید روی طاقچه گذاشت، تا کنارِ شمع دانی‌‌های نقره بدرخشند و بی‌ اختیار یادِ آینه را زنده کنند

خاطرات را باید در گلدان‌های پشتِ پنجره کاشت، تا انتظار رنگِ تازه‌ای به خود بگیرد و بازگشت، رنگِ تازه تری

خاطرات را باید نوشت.خواندن هم کافی‌ نیست. آنها را باید نوازش کرد. خاطرات نیاز به لمسِ مهربانِ انگشتانِ ما دارند و این را کمتر کسی‌ می‌‌داند
اصلا باید با خاطرات خوابید. چه فرق می‌کند صبح روی بالشت ردِّ پای کدام اتفاق باشد؟ همین که چشمانت را به روز باز می‌‌کنی‌ و یادت میاید که یک وقتی‌ ، جایی‌ ، با کسی‌ که دوستش داشتی ، لحظه‌ای به یاد ماندنی را ساخته‌ای ، همین آغوشت را گرم می‌‌کند حتی اگر به طورِ دردناکی خالی‌ باشد .......
خاطرات را باید دوباره و دوباره و هزارباره زندگی‌ کرد و کاش ،کسی‌ فرسنگ‌ها دور از ما، این را بفهمد

پ.ن: سفر یک روزه عالی بود واسه آرامش و خالی شدن
پ.ن: یه روزهایی رو باید بیشتر به خاطر بسپاریم.یه روزهایی مثل دیروز ، امروز ، چند روز قبل و ... خلاصه اینکه همه چی خیلی خوبه.خدا رو شکر

نوشته شده در شنبه 15 تیر1392ساعت 22:14 توسط فرشته کوچولو|

و حالا

یه صدا دارم ... یه صدای آشنا از یکی که دیگه نمیشناسمش.

شایدم هیچوقت نمی شناختم ... نمیدونم

یه عالمه خاطره دارم ... که نمیدونم چرا فقط خوشگلاش یادمه

چند تا یادگاری که فکر کنم همیشه بمونن

و یک جمله که تمومم کرد و هربار که میاد به ذهنم یه گوشه ای مچاله میشم و آروم آروم میسوزم .

همین.همه ی اینها کافیه برای اینکه ...

پ.ن: فردا میرم جنگل.دریا. صبح زود.خیلی زود.وقتی همه خوابن. میرم یه سفر یک روزه.میرم که ...

نمیدونم چرا میرم.فقط میخوام برم

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1392ساعت 21:34 توسط فرشته کوچولو|


نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 20:53 توسط فرشته کوچولو|


آخرين مطالب
» 30 سالگی ات مبارک عزیز تر از جانم
»
» امروز لعنتی
» پاییزت مبارک نفس جان
»
»
» من با غرور میگویم : دلم برایت تنگ شده
»
» بیزارم از حال این روزهایم
» سالها پیش

Design By : Pichak