فرشته کوچولو
راست گفت:بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق، تر است
هربار که میام توی این ایستگاه با خودم فکر میکنم ،نکنه این آخرین بار باشه. مطمئنم که اگه تو نباشی دیگه هیچوقت و هیچوقت پامو توی این ایستگاه نمیذارم. از دیشب بگم که تقریباً هیچی نخوابیدم و از امروز که فقط به عشق دیدنت گذشت. امروز هوا خیلی خوب و دلچسب بود.نسیم خنک میوزید و کنارم بودی و چقدر همه چی امروز بی نظیر بود. وقتی دستامو میگیری و حواست به همه چیزم هست،همه میتونن خوشبختی رو توی چشمام ببینن. هربار که گفتم : دوستت دارم و هر بار که گفتی : دوستم داری من خوشبخت ترین بودم. این لحظه ها فقط کنار تو لذت بخش میشن . گاهی میترسم از اینکه نکنه دیگه هیچوقت نتونم انقدر احساس خوشبختی و لذت کنم... بعد خیلی بغض میکنم و بارون میباره... کاش باور کنی اینکه گفتی من محرم ترین آدم زندگیتم یعنی تونستی تموم دنیا رو بهم بدی. ازت ممنونم محرم ترین آدم زندگی ام،عشق ابدی ام پ.ن: گاهی بعضی هارو خیلی راحت میبخشی. خیلی راحت.درست لحظه ای که دلت ترکیده و بغض داره تورو خفه میکنه...اما میبخشی. چون دوست داری باز هم تو زندگیت باشن.همون هایی که وجودشون برات آرامش میاره و خاطراتشون لبخند رو به لبهات هدیه میکنه.
شاید اگه به عمق ماجرا فکر کنم باید بدترین روزهای عمرم باشه اما
همین که هستی یعنی زندگی هیچی جز همین بودنت نمیتونه بهانه باشه برای ادامه دادن و نفس کشیدن صبح به شوق شنیدن صدات از خواب بیدار میشم...و شبها که روزهامو مرور میکنم
.از خودم راضی ام و از تموم دیوونه بازیام
شاید همین ، شنیدن صداته که تا حالا منو زنده نگه داشته ...اوهوم.جز این
چیزی نمیتونه باشه. پ.ن: وقتی خودتو برام لوس میکنی بیشتر و بیشتر دیوونت میشم.
قرار میذاریم. من با خودم او با خودش و ما با هم همین روزهاست که پیر میکنندم همین روزهاست که میشکنندم همین روزها از همین ماه نکبت بار ... صدای موسیقی رو زیاد میکنم.خیلی زیاد... ترانه ها پخش میشن.پشت سر هم زمان میگذره...چه نسیم خنکی تو که چشمات خیلی قشنگه...رنگ چشمات خیلی عجیبه... خیلی وقته که دیگه این ترانه رو گوش ندادم.هربار که میخواست پخش بشه ،میزدم آهنگ بعدی خیلی ساده بگم: فرار میکردم.میخواستم خودمو گول بزنم.به همین سادگی اما امشب گوش میدم.با صدای بلند.خودمم باهاش میخونم چشمامو میبندم.همه ی زندگیم میاد جلو چشمام... چشمامو باز میکنم.داره بارون میاد اما به نبودنت... نه عادت کردم که زندگی کنم.نفس بکشم و بگذرونم...و گذشت...بی پروا...بی اجازه...به اجبار پر میکشد...پر میکشد.......پر پر میشود...میمیرد دلم را میگویم. و اما این روزها...تلخ و سخت...میگذرد دارد و اما دلتنگی های قدیمی که بوی کهنگی می دهند و به اندازه قدمتشان با ارزش اند و آرام بخش.خودش نیست.یادش اما و یادگاری هایش نبودش را هر دم به رخ من میکشند.بی انصافی همه جا موج میزند کاش میفهمید که من چقدر از وقتی نیست تنهاتر شدم.تنهاتر از قبل ...خیلی تنها.درست شبیه خودش.چقدر تنهایی اش را دوست دارد.خیلی بیشتر از من.مدتهاست که نیست و من حتی نمیتوانم تنفر را در وجودم زنده کنم. این روزها همه منتظریم.هر کسی انتظار یه چیزی رو میکشه. این همه انتظار خوب نیست. پ.ن: ای وای از امشب.چه شب سخت و مرگ باری شده.نه میتونم نفس بکشم.نه بخوابم.انگار خواب سالهاست که از چشمام فاصله گرفته.داره سخت میگذره.خدایا ...کمک من یاد گرفتم که همه چیز این دنیا یه شوخیه یه شوخیه خیلی مسخره که فقط باید بگذره... حالا دیگه میدونم که هیچی این دنیا رو جدی نگیرم.هیچی رو
ترانه ها می توانند دیوانه ام کنند و
بغض ها که ویران می کنند دنیایم را. من میترسم از روزها و شب های بی تو. و گمان نکنم بتوانم دوام بیاورم با
نبودنت و نداشتنت... دلم میخواهد درون آغوشت گم شوم و بعد دیگر
هرگز پیدا نشوم.
ﻋــﺎﺷﻘــﺎﻧـﻪ ﻫــﺎﯾـم ﺗــﻤـﺎﻣـﯽ ﻧــﺪﺍﺭﻧــﺪ! گوش میکنم صدای نفس های نفس. نگاه میکنم تموم وجودم ، کنارمه. حالا...همین حالا من دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام.هیچی دوستت دارم.نمیدونم چقدر....خیلی.زیاد.بی نهایت و چقدر پاک،چقدر ناب،چقدر خاص،چقدر بی انتها الان تموم دنیا ، مال منه خدایا.....من از تو ممنونم . . . با صدایت بیدار میشدم هر صبح ... وقتی پشت پنجره ام یاکریم بودی. حالا دیگر خواب می مانم... پ.ن: خب...ما...یعنی من و نفسم به این میگیم...بوس مخصوص...خیلی دوس میدارم .خیلی خوشمزه میباشد و تو برای من همین،بی نهایتی.یک دنیای دیگری.چیزی که دیگر تکرار نمی شود...هرگز یک ظهر یک روز زمستانی... اما هوا خیلی مطبوع قدم میزنیم.با هم.کنار هم و دست در دست هم این روز و تمام لحظاتش جاودان خواهد ماند ...در قلبم...در روحم...در جانم حس بودنت قشنگترین حس دنیاست تو که باشی... هر روز را نه... هر ثانیه را عشق است پ.ن: میدونی اون لحظه ای که با دست خودت بهم غذا میدی چقدر دیوونه میشم؟؟؟میدونی چقدر اون لقمه خوشمزه است؟؟خوشمزه ترین لقمه دنیا و به آغوشت سفت مرا می فشاری و وادارم میکنی که به هیچکس فکر نکنم جز تو خبر داری؟ این روزها باز دارد دیوانه بازی ام گل میکند.نگرانم برای خودم و برای تو... برای خودم که نمی دانم و می دانم و برای تو که می دانی با من چه می کنی و باز هم اینگونه سرد می گذری گاهی می خواهم تو را بفروشم به آنهایی که تمنا دارند بودنم را.بفروشم تو را و تلخی هایت را به کسانی که لبریزند از عشق و محبت تو را بفروشم و با تمام آنچه در قبالش به دست می آورم بگذرانم باقی عمرم را یک لحظه اما بی تو بودن را به تصویر که می کشم قلبم دیگر نمی زند و میمیرم انگار در واقع با فروش تو ، زندگی ام را به حراج می گذارم شبهای سخت و روزهای پر از تردید باز هم دارند تکرار میشوند... و من تنها کاش دنیا رنگ دیگر بود. نمی توان گفت: سلام و لبخند زد و دوست بود و مهر ورزید.فقط همین... چقدر باید بترسیم از لحظه ی بعد که نمیدانیم چه خواهد شد دیگر نمیشود انگار همیشه خوب بودن را خواست. شاید ،جبران ،سخت است و یا حتی غیر ممکن.چون حتی اگر تو بخواهی دیگران نمیخواهند شد یا نشد... نمیدانم دیگر فرقی ندارد.گله و شکایتی هم اگر باشد به روزگار است که همچنان تلخ می گذرد و امشب چه آسمانی...چه بارانی...که هر لحظه که بیاید دوست داشتنیست. ولی افسوس برای روزهایی که هیچ چیز جز حسرت نمی ماند. من دوست دارم همیشه خوب بودن را... من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد . و دلش را در نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد ... من همان پری کوچک غمگینم اعتراف امروزت را ثبت میکنم برای اینکه لحظه ای را که از حرارتش تمام وجودم داغ شد هرگز فراموش نکنم من تحمل ندارم با هیچکی جز من باشی ... همین یه جمله خیلی دیوونه کننده است.حتی اگه خیلی دیر شده باشه... این صورتت بود که لا به لای خرمن موهایم گم میشد و بعدش چند تا نفس عمیق میکشیدی.دیوانه میشدی. لذت که میبردی من دنیایم زیر و رو میشد.کافی بود برایم.چقدر کم توقع بودم که هیچی برای خودم نخواستم.هر چه بود برای تو بود و بس... این همه بودنم را بی انصافانه پاسخ گفتی رفیق هوسبازیهای تکراری و همیشگی. بی بهونه. لبخندهای تکراری. حرفای تکراری تر. بوی تعفن میده تموم حرفای قشنگ تکراری ات کنار گوشهایی که مهم نیست متعلق به کیست.همین که در اختیار هوس باشند کافیست. این همه بی ارزشی بوی گند میدهد.مثل سیبی که گندیده.مثل کرمی که درون سیب گندیده وول میخورد.به همین اندازه تهوع آور.همین که به سخره گرفته میشوند و با انگشتهای آلوده روی بدنهای عریانشون نقاشی میشه و هیچی توی اون لحظه مهمتر از اون لذت آنی نیست.جای شرم داره. به تصویر کشیدن همین لحظه تموم وجودمو پر از نفرت میکنه. نفرت از این همه هوس که به خاطرش منو فروختی.به هیچ فروختی.به راستی که به هیچ فروختی و حالا چقدر ایمان دارم به عدالت خدا پاسخ صبر و مهربانی هایت را. دنیا با فرشته های زمینی اش به سراغت می آید.درست همان لحظه که باور نداری.همان لحظه که تنهایی.همان لحظه که خسته ای و نا امید... همیشه دنیا پاسخی دارد.شک نکن. پ.ن: سفر ...دقیقاً همون چیزی بود که این روزها خیلی نیاز داشتم عاشقانه هایم را گفته ام. عشق بازی هایم را کرده ام. دوستت دارم ها را فریاد زده ام. بهترین حس ها را لمس کرده ام و بهترین لحظه ها را لذت برده ام.دیگر هیچ حسرتی نمانده. خدا را شکر دیگر همینم که هستم .هنوز هم گرمم و پر از آرزو... و حالا دنیا دارد پاسخ میدهد.پاسخ مهربانی ها و صبرم را و من هنوز هم زنده ام.گرمم.نفس میکشم.گاهی به سختی.اما مهم اینه که خوبم و آروم شاگردام بهم انرژی میدن.پر از شور و هیجانن وقتی دورم حلقه میزنن، بهشون که نگاه میکنم باز هم میخوام ادامه بدم و تموم آدمهایی که دوستم دارن و دوستشون دارم بهانه ای شدن واسه ادامه درسته که گاهی روزگار بیهوده میگذره اما من بهترین ها رو دارم و خدا را سپاس همین کافیست وقتی تموم انرژی باقی موندت رو میذاری تا اعتماد کنی و خوش بین باشی و در کمال نا باورری له میشی .خورد میشی و جوری بند دلت پاره میشه که دیگه هیچوقت هیچی حتی قادر به بند زدنش هم نیست...اون موقع تازه میفهمی که خیلی وقته تمومه تیکه تیکه شدن قلبم رو با درد شب هایش و با سوزش زخم هایش تحمل میکنم.بیچاره قلبم.قلب مهربانم ای کاش سنگ بودی و سخت تا هیچکس را یارای شکستنت نبود مواظب خودتون باشید.مواظب پاکی هاتون و زیبایی هاتون.مواظب خوبی هاتون باشید شیطان نزدیک است.خیلی نزدیک.شیطان همان است که باور ندارید و نمی پندارید آرزویم این است...خدا لحظه ای رهایتان نکند.چون شیطان در کمین است و می آید و می ماند و در وجود پاکتان رخنه می کند و تا نابود نشوید رهایتان نمی کند.مراقب باشید خیلی تلاش کردم که این اواخر همه چی خوب و آروم باشه.با همه خوبم با همه دوستم با همه مهربونم خدایا کمک کن ... داره منو خفه میکنه امروز امروز امروز . . . دو ساعت گذشت...سبک شدم و تموم گاهی باید غرورتو بشکنی و بخواهی که تورو ببخشن.تا راحت تر نفس بکشی و زندگی کنی ...خیلی وقت نداریم. تو باشی . هیچکسی نباشه. تو نباشی . همه باشن . تو نیستی... عاشقششششششششششششششششششم خیلی ممنون خدا بخواهد و یکسال دیگر بمانم ،دوباره میبینمت. خدایا ، کاری کن،لطفی کن،نگاهی کن تا دلهامون یخ نزنه. خدایا ، کمک کن تا مثل برف زمستونت یک رنگ باشیم و صادق. خدایا، برای همه چیز ممنونم.خیلی وقت بود اینجوری احساس آرامش نمی کردم.ممنونم که به فکرمی.کنارمی. خدایا سپاس که درون قلبم جایی برای نفرت و کینه نذاشتی. برای آقای پسر به پاس بودنش در پاییز ۸۹ ...چه واقعی ، چه دروغی. بودنش که سرشار از سکوت بود و در پس نگاهش که نمیدانم و نفهمیدم چرا همواره دریای غم بود... اما حالا در اولین روز زمستانی ام آرزو میکنم، زمستانش پر از برف شادی باشد و دلش گرم و آتشین. بودنت تقدیر بود و قسمتی از سرنوشتمان.شنیده ام پروانه شده ای.از پیله ات درآمدی.تنهایی ات را تقسیم کرده ای.خوشحالم برایت .با تمام وجودم آرزو میکنم دلهایتان مملو از شادی و عشق باشد. زمستان زیبای امسال پر از مهربانی ،صداقت و لذت عشق برای همه...آمین خدایا، از اینکه بهم ثابت کردی دوسم داری ازت ممنونم.خدایا، تمام آنهایی که دوستشان دارم را به دستان مهربانت میسپارم و ایمان دارم که بهترین پناهگاه را دارند. بندگانت تنها ،وسیله اند .این تو هستی که عشق را پخش میکنی.برای این باران عشق ازت ممنونم. زمستان مبارک

گاه آنقدر پاك كه باورت نمي شود ، گاه آنقدربي معرفت كه نفست ميگيرد.
کودکیام را به من میبخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دستهای تو
اعتمادی که به انسان دارم
چقدر از نداشتنت میترسم نفسم

همیشه این مدلی همدیگرو بوس میکنیم.من قربونش بشم الهیییییییییییییییییی
بعضـیها را هرچه قدر گوش دهی... عادت نمیشوند!
بعضـیها هرچه تکرار شوند... باز بکرند و دست نـخورده!
...
دیدهای؟!
شنیدهای؟!
بعضـــیها بینهایتـــــــــــــــند
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()


.jpg)
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Pars Skin |

